|
نوشته هاي روزانه
|
خدايا به لوح و قلم سوگند به راز وجود و عدم سوگند
به آشفته حالي که بر خاکت زند بوسه ها دم به دم سوگند
به مرغ اسيري که در قفسي غريبانه سر زير پر دارد
به مرز فراتر از اوج فلک به پرواز مرغان نظر دارد
دور از ما کن چهره ي خود خواهي را
بر ما افشان پرتو آگاهي را
اجرای تصویری استاد شجریان
(( مشته خاکی بر روی تپه هر روز چشم به آسمان داشت و حسرت میخورد و از خدای خود گلایه میکرد که چرا چنین بی مقدار در آن تکه از زمین دور افتاده ، لگد مال میشود .روزی باران آمد و خاک بی ارزش ما باز گل شد و باز بر حال زار خویش افسوس خورد اما اتفاق جالبی افتاد پس از بارش باران پرنده ای پایش را روی خاک گذاشت و چون او چسبناک شده بود به پای پرنده چسبید و به اوج آسمان سفر کرد و چنین شد که به آرزوی دیرینه اش یعنی پرواز در آسمان رسید .))
ندانم کجا میکشانی مرا
سوی آسمان یا به خاموش خاک
نیم در هراس از تو ای ناگزیر
ندانم کجا میکشانی مرا
دکتر شفیعی کدکنی
لینک دانلود تصنیف بدرود با بدرود، از آلبوم بدرود با بدرود، اثر علی قمصری، شعر شفیعی کدکنی، با صدای محمد معتمدی
بی غم (( ابرهای بی غم و رها در آسمان پیامی برای گلها ندارند ))
چشمه (( به اندازه ی چشمه ای که جانش را نثار رود می کند ، دوستت دارم ))
شبنم (( به اندازه ی شبنمی که تا لحظه ی مرگ آغوش برگ را رها نمی کند دوستت دارم ))
ماهی (( می خواهم ماهی رود خانه ی تو باشم حتی اگر بسوی دریا نروی ))
nazeri-asatid-(moosighieirani.blogfa.com) animeyshen
تقدیم به سارا و منصوره
(( نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بستهست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکستهست
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه مینوازد
پریشان سایهای آشفته آهنگ
زمغزم میتراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه
درون سینهام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم ))
شعر : هوشنگ ابتهاج
خواننده آهنگ محمد اصفهانی
http://www.4shared.com/audio/AK_pGnFw/Mohammad_Esfahani_-_Alireza_Ko.html
گاهی از خودم می پرسم هدفت از نوشتن مطالب در این وبلاگ چیست ؟ و امروز به خودم گفتم مقصود نقشیست که از ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقائی . پس چند خطی وصیت گونه برای فرزند نوزادم نوشتم .
وصیت (( پسرم اگر روزی رسید که در طومار زندگی ات فقط جای یک نقطه باقی ماند نگران نباش ، می توانی بسان پرگار صدها دور گرد آن بچرخی .
پسرم ، ممکن است زمانه ، دلت را خون کند و با چاقوی تیزش آنرا ببرد و به نمایش بگذارد . اما تو نترس آنروز خریداران بسیاری خواهی داشت و من این حقیقت را از بساط هندوانه فروشان آموختم .
پسرم روزی اتومبیلی برای خود خواهی داشت که قوه ی محرکه آن یک نوع سوخت مانند بنزین ، گاز و از این قبیل است . بیاندیش چگونه این مایعات به ظاهر سرد حرارتی چنین عظیم تولید می کنند از خود بپرس این گرما و حرارت از کجاست و ارتباط بین مولکولها چگونه شکل می گیرد و دوام می یابد . شاید چیز زیادی دستگیرت نشود . اما می فهمی آنکس که اتومبیل را راند و به مقصد رساند ، تو نبوده ای .
پسرم آیا می دانی ؟ چه بسیار باید اندیشه کنی تا فقط بفهمی که هیچ نمی فهمی ؟
پسرم پدرم این دعا را به من آموخت و من آنرا به تو می آموزم . هر گاه حمام رفتی بگو : خدایا همانطور که جسمم را آلودگی ها پاک کردی روح و روانم را نیز پاک کن . ))
معلم گفت (( : ديگه شمارو نخواهم بخشيد اين نمره بود آورديد . يك هفته بعد نمره ي بيست آوردم . دستي رو سرم كشيد و گفت هميشه دوستتان داشته و دارم ))
خدا گفت : (( سزاي عمل شما جهنم است و آنروز دوستتان نخواهم داشت . بعد از مرگم حتي يك نمره ي خوب هم نداشتم . نگاهي به نامه ي اعمالم كرد و گفت خوبست گناهانت از مهرباني و بخشش من بزرگتر نيست خدا نيز دستي روي سرم كشيد و گفت هميشه دوستتان داشته و دارم . ))
این داستان واقعی است (( زمستان بود من و خواهرم تصمیم گرفتیم به کوه برویم ما دو کوه نورد جویای نام بودیم اگر می توانستیم قله را فتح کنیم جایزه ی بزرگی در انتظارمان بود وسایلمان را آماده کردیم و شروع به راهپیمائی نمودیم تا چشم کار می کرد برف بود برف سپید و دست نخورده تقریبا" همه ی بدنمان در برف فرو می رفت طنابها و کوله پشتی ها حرکتمان را کند کرده بود باد و بوران و دستهای یخزده امانمان را بریده بود گاهی مجبور بودم خواهرم را در آغوش بگیرم و دستان سردش را با بخار دهانم گرم کنم . بعد از ساعتی راه پیمائی متوجه شدم او از من دور افتاده است هر چه به اطراف نگاه کردم ندیدمش وای خدای من چه شده ؟ صدایش را از دور شنیدم : کمک ـ کمک - با دلهره به سمت صدا رفتم با خود می اندیشیدم یعنی می توانم نجاتش دهم اگر در زیر برفها دفن شود و یا از سرما یخ بزند چه کنم ؟ با هر زحمتی بود خود را به او رساندم از داخل برفها بیرونش کشیدم گفتم می توانی راه بیایی گفت نه گفتم پس سوار کول من شو . راه طولانی را باید بر می گشتم ولی هر طوری بود توانستم برگردم . موهای خیس و برفی اش را از روی گونه های قرمز و چشمهای بسته اش کنار زدم و گفتم بیدار شو بلند شو ما موفق شدیم ما موفق شدیم .))
پی نوشت : کاش می شد دوباره به آن سالها برگردیم به سالهای کودکی در آن حیاط سیصد متری .
بسياري از گفتني ها گفته شده است ولي كو گوش شنوائي ؟ گاهي به خود مي گويم وارد شدن در بحثهاي اجتماعي و رواني و سياسي و ديني و غيره و نوشتن از آنها آنهم از سوي مني كه بيشتر از ديگران نمي داند چيزي جز خودنمايي نيست ضمنا" آنكس كه مي داند ؛ مي داند و نيازي به تكرار نيست ولي چون دوست دارم بنويسم مي نويسم . جملات ساده و كودكانه اي را از خود مي سازم تا به سبكي و سادگي آن بخندم و دمي از دنياي بزرگترها رها شوم .
قلیان (( وقتي قلیان دید كه لب بر لب ني گذاشته ام ــ قاه قاه به من خندید ))
ذغال (( براي دمي آتش شدن هستي اش را خاكستر کرد ))
خاكستر (( تا ذغال سياه از شادی سپيد شدن دلي گرم كرد ، باد هستي اش رو چون خاكستر با خود برد ))
دود (( شايد دود دلم دمي شادت كند پس مي سوزم بر سر قليان عشقت ))
اندر احوال گوسفندان ))
گوسفندي بي صبرانه به دستان سلاخ خيره شده بود تا ببيند كي كار او با دوست گوسفندش تمام ميشود تا دوباره پي بازي بروند
.گوسفندي آرزو داشت تا بداند بر روي مقوائي كه صاحب مهربانش هر روز صبح تا شب به دست ميگيرد و كنار خيابان مي ايستد ؛ چه نوشته است ؟
گوسفندي كه آرزوي رهائي داشت بيش از همه غذا ميخورد
گوسفندي احساس برتري و رياست ميكرد چون دمبه اش گنده تر از بقيه بود
.گوسفندي كه بيشتر از بقيه مي فهميد كنار گوش سگ بع بع ميكرد ))
پدر (( مدتهاست که کتابی یا نواری نخریده ام که به تو تقدیم کنم مدتهاست که در حسرت لبخند دو باره ی تو هنگام مطالعه ، مانده ام مدتهاست که در عطش گریه ی شوقت و به قول خودت وجد باطنی هنگام شنیدن موسیقی ، روزگار گذرانده ام و کنون در جای جای کتابخانه کتابهائی است که به تو تقدیم شده است و اینک در سرای من است آری پدر هیچ تحفه ی درخوری از من دریافت نکردی اما بهترین هدیه ها را به من دادی روحت شاد .
بله او طبیبی بود که نگاه نافذ و لبخند سرشار از عشق و محبت را همیشه به نسخه ی بیمارانش اضافه می کرد و می توانست بدون دارو هم درمان کند . عاشقانه دوستش داشتند چون عاشقانه زیست .))
بابا ،، جک بگو (( تا کنون در جواب هیچیک از خواسته هایش انقدر درمانده نشده بودم .))
سیگاری نیستم (( امروز فهمیدم ـــ می نوشتم و می خواندم و سیگار می کشیدم ولی آنگاه که به جا سیگاری نگاه کردم و دیدم هنوز سه سیگار به نصفه نرسیده اند و من سیگار دیگری روشن کرده ام پی بردم که دیگر سیگاری نیستم . ))
آیت الله (( اولین تصویری که از این کلمه در ذهنت مجسم میشود چیست ؟ نه زیباتر بیاندیش ـــ به سگ به گل به درخت بیاندیش ))
سلاخها (( از کنار دکان قصابی می گذشتم قصاب سه تاری در دست داشت ــ شاعری زیباتر از من گفته است : در سرزمین من اینجا حتی سلاخها نیز اهل ترانه اند . ))
حاصل : (( بر خاك مرطوب باغچه ، سه دانه سيگار نيم سوخته روئيد ـــ حاصل بيداري شبانه ي من ))
تصوير : (( چشماني مبهوت ، گيسو ژوليده و دهاني باز ــــ سيماي زني ديشب بر ابر افتاده بود ))
سخاوت : (( ایستادم زیر نارون کهنسال و از سخاوت و سایه اش تشکر کردم ــ گفت آه بیچاره فرزندم که پایمال شد . ))
كلاغ (( چه بلند و بد آهنگ می نمود صدای قار قارشان در گوشم ــ نمی دانستم بچه كلاغي از شاخه به زير افتاده است ))
عشق غير آميزشي : (( وقتي زليخا به وصال يوسف ميرسد از آميزش مي پرهيزد وقتي مجنون به ليلي ميرسد نيز چنين مي كند در بسياري از داستانهاي عشقي بزرگ اروپا نيز چنين احساسي بين عاشق و معشوق به وجود مي آيد چرا در نظر ما عشق مقدس چنین عشقی است ؟ در نظر بسياري گنج عشق و گنج رختخواب دو ذات مانعه الجمع هستند آيا عشق غير آميزشي عشقي است معصوم و فرشته آسا و كودكانه و ناب يا بر عكس عشقي است كه همه ي شرارتهاي قابل تصور را در خود دارد چرا انسان احساساتی امروز دوست دارد همه چیز را در دیگ عظیم احساسات حل کند حتی اعضای تناسلی اش را ؟ ))
قسمت رنگی نوشته ای از میلان کوندرا از کتاب جاودانگی
(( نمي دانست چرا خاطره اي چنين تار و رنگ پريده آنهم از دوران كودكي هيچگاه از خاطرش نمي رود بر روي ايوان مشرف به باغي زيبا نشسته بود ايواني متعلق به خانه ي بستگان همسرش كه گوئي او را از تمام مكانهاي دنيا تا ابد جدا كرده است و در آرامش نيمه شب و هواي خنك بهاري قليان مي كشيد .
نمي دانست چرا آتش قليان دراين شب بر خلاف هميشه زود نمي ميرد از خود مي پرسيد براستي چرا ؟ چرا ان يك صحنه گنگ و مبهم از زماني كه هشت سال بيشتر نداشت تمام عمر با او بوده است آن تصوير ضعيف از دختري كه دائما با لوسي كودكانه قهر و آشتي مي كرد و آنروز بعد از يك دنبال بازي حسابي نفس زنان و خيس زير باران نشست و نگاهش كرد و دستش را فشرد نگاهي كه تمام عشق يك عمر را در خود داشت مگر كودكان هم چيزي از عشق بزرگسالان مي فهمند ؟ نه آن عشق منحصر به هيچ دوره از زندگي نبود پس چه بود چه جنسي داشت مرد اينك قليان مي كشيد و نمي دانست. روز آخر مدرسه بود و از سال بعد كلاس دختر و پسرها را در آن مدرسه جدا كردند ديگر هيچ حرفي و نگاهي نبود تنها دورادور يكديگر را زير نظر داشتند مدرسه ها تغيير كرد مرد بزرگ شد عشقهاي دوران بلوغ را تجربه كرد و سپس ازدواج كرد و به تدريج پير شد اتفاقات زيادي افتاد و فراموش شد ولي تنها آن يك صحنه زير باران ، هرگز از خاطرش نرفت . نمي دانست نمي دانست چرا آتش قليان نمي ميرد و او در زمان نامعلوم شبانه اسير اين دود تند سوخته است . ))
زن (( پاي ظرفشوئي ايستاده بود و خيره به ته بشقابهاي چرب و چيلي ، محو در افكار خود بود دستش ماشين وار بدون هيچ نظارتي از سوي مغز اسكاج زرد بي كفي را به اين سو و آنسو مي كشيد گاهي با چنان سماجتي بر روي يك لكه درنگ مي كرد كه گوئي مي خواهد لكه اي ننگين را از زندگي خويش پاك كند در زندگي اش سايه سنگين حسرت گاهي سايه مي افكند حسرتي كه خود باعث و باني اش بود كنون دريافته بود شانسهاي زندگي در دستان پر قدرت هيچ عاملي نيست فقط مي بايست كمي صبوري مي كرد ولي نبودن يك زيبائي چشمگير در یک زن ممکن است عدم اعتماد به نفسي عجيب در او پديد آورد خواستگاراني داشت اما گوئي تنها سماجت وحشيانه ي مرد امروزش مي توانست التيامي بر حسرتهاي ديرينه اش باشد . مدت زيادي شير آب باز مانده بود وقتي به خود آمد آنرا بست ولي ديد دوباره احتياج به آب دارد پس دوباره بازش كرد و به شستن ادامه داد ))
چون که گل رفت و گلستان شد خراب بوی گل را از چه جوئیم از گلاب
(( ز دوری گلی که بی گلاب است چه کنم ؟ ))
استنطاق : (( آقا محمد صادق خان ملقب به حاج آخوند ملایری يعني پدر پدر بزرگ من مستنطق بود به زبان امروزيها يعني مدعي العموم يا همان دادستان و بر خلاف پدرش آقا محمد تقي خان جواهريان كه جواهر فروش بود حاج آخوند ملبس به لباس روحانيت بود حالا در حوزه درس خوانده بودند يا خير دقيقا نمي دانم ولي مي دانم اين فاميلي نعمت الهي را ايشان براي اين خانواده انتخاب كردند و در بهبوهه ي صدور شناسنامه رضا شاهي بجاي انتخاب اسم جواهريان كه لقب پدرشان بود محض ارادت به دراويش نعمت الهي اين فاميلي را بر گزيدند. بچه هاي فاميل معتقدند جواهريان با كلاس تر بود و ايشان بد سليقگي كرده اند بگذريم چیز زیادی از او نمی دانم ولي مي دانم اين خصيصه ؛ يعني استنطاق از مردم را ، از ايشان به ارث برده ام . بنابر این مي خواهم بدانم دوستانم 1-از چه نويسنده ي ايراني و از چه نويسنده يا نويسندگان خارجي خوششان مي آيد 2- چه نوع موسيقي را دوست دارند و چه خواننده يا آهنگساز و نوازنده اي را؟ 3- شاعران مورد علاقه شان از قديم و معاصر چه كساني اند ؟ ))
اينجانب از نويسندگان ايراني محمود دولت آبادي - علي اشرف درويشيان - احمد محمود و از نويسندگان خارجي ميلان كوندرا - رومن رولان و ماركز و از شاعران مولانا _ سعدي _ حافظ _ سهراب سپهري و سيمين بهبهاني و سيد علي صالحي را خيلي دوست دارم عاشق موسيقي سنتي هستم پاپ و كلاسيك هم گوش مي دهم كمي هم به راك علاقه مندم از خوانندگان شجريان و پسرش و عليرضا قرباني و از آهنگسازان مشكاتيان را بيش از بقيه دوست دارم بين خوانندگان پاپ هم از شنيدن آثار محسن چاووشي و محسن نامجو و نيز مرحوم فرهاد بيشتر لذت مي برم .
از حكيمي پرسيدند تو برادرت را بيشتر دوست مي داري يا دوست و رفيقت را گفت برادرم را اگر ، دوستم باشد .(( هر چي زور زدم چيز ديگري به فكرم نرسيد كه بنويسم پس يك جمله تقديمتان مي كنم . دوستتان دارم اي دوستان چون برادر و خواهر من .))
آسمانی دیگر از آسمان وطن ((حس مي كرد سقف آسمان بي رحمانه كوتاه است و او را به زمين ميفشرد گرچه زمين جاهائي داشت كه فارغ از زل زل نگاه ديگران بتواند قدم بردارد ولي حسادت آنهم از نوع آسماني اش دست از سرش بر نمي داشت روي نميكتي نشست باسن استخواني اش را تا لبه ي نيمكت سراند و گردنش را تا مي توانست به عقب برد و به آسمان نگاه كرد پرواز كبوترها در ارتفاع كم و وول وول سگها در پارك او را مي ترساند ــ يا فضله اي از آسمان يا احساس جيش گرم سگ بر روي كفش ــ دوباره برخاست گويي اینجا طبيعت است که با آرامش او در جنگ است )).
در ستون نظرات مطلب قبلی یک دوست که آدرس نداشت مرا اندرزی داده بود البته پند مفیدی است ولی بهانه ای شد تا همراه با ذکر یک خاطره عقیده ی خود را درباره ی آن بنویسم .(( نه یا ده سال سن بیشتر نداشتم کودکی عاطفی و حساس بودم شعرهای زیبائی می سرودم و اوقات فراغت به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان می رفتم مربیان آن کانون که هنوز سیمای مهربانشان در خاطرم هست مرا به شدت تشویق می کردند و نوشته هایم را به دبیر خانه مرکزی کانون که در تهران بود می فرستادند تا شورای نویسندگان که افرادی مانند جناب آقای مصطفی رحماندوست و دیگران بر آن نظارت داشتند آن نوشته ها را خوانده و اظهار نظر کنند . تا اینکه شعری نوشتم که مضمون آن در خصوص یک پرنده و اندیشه ی آزادی بود . جوابی که برایم فرستادند این بود : ( کیارش عزیز نمی دانیم این شعر را تحت تاثیر چه محیطی سروده ای . گویی در ایران اسلامی ما آزادی وجود ندارد که اینچنین از رنج اسارت سخن گفته ای منبعد در انتخاب مفاهیم نوشته هایت دقت کن . ) شاید دریابید که با خواندن این نامه چه حالی به من دست داد کودکی که تا آنروز احساسات خود را فارغ از هر دانش سیاسی بی مهابا به پرواز در می آورد اینک دریافت که حتی صاحبنظران این عرصه نیز از فهم احساس او ناتوانند لاجرم زبان در کام کشید و از هول این انتقاد نوشته هایش را در خلوت خویش می نوشت و در همان سکوت پاره می کرد . و اینچنین شد که اندیشه اش مثل همان پرنده ی شعرش در قفس تنهائی ماند و دق کرد و از بین رفت )) آری ببیند ایجاد فضای ترس و سانسور نه تنها یک کودک را بلکه یک جامعه را می تواند عقب مانده و منزوی نگاه دارد .
كودك من (( جيك جيك بي پايانش شب را گرفته است ))
گوجه سبز (( مزه ي ترشش خاطره ي شيرين خواهر ميشود ))
تولد (( مهتاب از دست ماه مي افتد آسمانم تا ابد رنگي ديگر دارد ))
دو حکایت زیبا می نویسم که امروز با خود گفتم : چند می نویسی از خود ای خامگوی نامجوی
قضاوت (( روزی شبلی در راهی میرفت دید دو کودک در خاک بر سر تصاحب گردوئی به جان هم افتاده اند شیخ گفت ای کودکان صبر کنید تا من این گردوی کوچک را بشکنم پس میان هر دو شما قسمت کنم جوز را بشکست و دید میانش تهی است از حسرت کودکان شرمگین شد و بیمغزی خویشش آشکار
هاتفی گفتش که ای شوریده جان
گر تو قسامی هلا قسمت کن آن
چو نه ی صاحب نظر خامی مکن
بعد از این دعوی قسامی مکن ))
برهنه (( مجنونی همیشه بی کلاه بود و دائما" با موهای آشفته در بازار رفت و آمد می کرد شخصی از وی پرسید ای شوریده ، برهنه سر از چه میباشی مدام . او گفت من که زن نیستم تا سرم پوشیده باشد این چه سئوالیست که می پرسی . مرد پرسید خوب پس چرا پایت برهنه ست گفت ای نادان سر و پا خود اعضای یک تنند اگر قرار است سرم بی پوشش باشد پایم از او گرامی تر نیست تا در کفش کنم .
چون درین ره پای و سر درباختی
فدر بی قدری خود بشناختی
خویشتن را در میان آوردنت
هست سودی با زیان آوردنت ))